پارت بیست و ششم :

چینی درست وسط پیشانی عزیزه افتاد و به سختی از کنار سینا بلند شد. خودش را روی نزدیکترین مبل رها کرد و چهره اش از درد زانوانش در هم فرو رفت. قری به گردنش داد و  ابروانش را تا به تا کرد و با لحنی پر کنایه گفت:
- نه مادر خوبیت نداره. بزرگی گفتن، کوچیکی گفتن... قدیما اگه دختر خواهون داشت می‌اومدن خونه از بزرگترش میخواستنش. ما که نفهمیدیم این دیگه چه جورشه!...
لبخندش به روی عزیزه مضطرب و مستا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۷۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    سیناجونم،من بیشتراز اون استرس گرفتم

    ۱ سال پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    عزیزم🥰❤️

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️